
مجنون عشق را دگر امروز حالت است کهاسلام دینِ لیلی و دیگر ضلالت است فرهاد را از آن چه که شیرین تُرُش کند؟ این را شکیب نیست گر آن را ملالت است عَذرا که نانوشته بخواند حدیث عشق داند که آب دیدهی و...
ادامه مطلب
بزرگمهر به نوشیروان نوشت که خلق، ز شاه، خواهشِ امنیت و رفاه کنند؛ شهان اگر که به تعمیرِ مملکت کوشند، چه حاجت است که تعمیرِ بارگاه کنند؟! چرا کُنند کم از دسترنجِ مسکینان چرا به مَظلَمِه، افزون به مال و جاه کنند؟! چو کج روی تو، نپویند دیگران رهِ راست چو یک خطا ز تو بینند، صد گناه کنند! به لشکرِ خِرَد و رای و عدل و علم گِرای سپاهِ اهرمن، اندیشه زین سپاه کنند! جوابِ نامهٔ مظلوم را، تو خویش فِرِست؛ بسا بوَد که دبیرانت اشتباه کنند! زمامِ کار به دستِ تو چون سپرد سپهر؛ به کارِ خلق، چرا دیگران نگاه کنند؟! اگر به دفترِ حُکّام ننگری یک روز، هزار دفتر...
ادامه مطلب
صبحها آسمان سبز بود مثل همین بینهایتی که از چشمهام دزدیده بودند بعدها زنبورها دیدند آسمان آبیست و خیلی پیشتر از پایان تاریخ شب غروب میکند... نه عصر فضا نه انفجار آدمها فقط عصر یک روز سگیست! ...
ادامه مطلب