«آب روشن که روان بود درین سبزچمن
خشک چون آینه از حیرت جولان تو شد»
صائب تبریزی
میگوید: تو که به حرکت در آمدی، آب روان از تعجب (یا ترس) خشکاش زد.
به قول بیهقی: به دست و پای بمُرد.
متن پنهان این بیت شاید حکایتی از خسرو و شیرین نظامی باشد. نظامی هم معشوق را در گلشن، مانند آب روشن و روان دیده است.
طوافی زد در آن فیروزه گلشن
میان گلشن آبی دید روشن
همیلا گفت آبی بود روشن
روان گشته میان سبز گلشن
بیت عجیبی است.
میتوان هر کلمهی بیت (و طیفی از معانیاش) را در مرکز حکایت قرار داد و منظومهیی از تصاویر و تداعیهای مرتبط با آن مرکزیت را دریافت.
مثلاً «جولان» را با این طیف معانی در نظر بگیریم: تاخت و تاز و گشت و گذار / خودنمایی / گرد و خاک / بند و زنجیر / سنگریزه.
جولان در معنای تاختن:
بیت را حماسی میکند. تاخت و تاز باعث گردوخاک میشود [1] این گردوغبار روی آب مینشیند و حالت آینهگی را از آب سلب میکند [2]. همچنین تاختن در آب، باعث گِلشدن و تیره و کدر شدن آن و باز باعث از بینرفتن حالت آینهگی آن میشود (خشک میشود؛ میمیرد).
جولان در معنای خودنمایی:
جولان در معنای خودنمایی، بیت را عاشقانه میکند [3]. عکس تو که در آب بیفتد، مانند آینه از حیرت خشک و نابود میشود (آینه، آب خشک است [4]). نابودی آینه، «سبز»شدن و زنگار گرفتن آن است. انگار گفته باشد: تو در آینه سبز میشوی و آینه نابود میشود (انعکاس سبزهی خط در آینه [5]). ربطِ «آینهی زنگارگرفته» با «آب روشن در سبزچمن» هم جالب است؛ آب روشن: آب صاف و زلال و بیرنگ (که لابد به رنگ ظرف یا پسزمینهاش در میآید[6]). به همین اعتبار، اینجا اگر این آبِ در چمن را سبزرنگ بگیریم با آینه (زنگارزده) متناسب میشود [7].
جولان در معنای بند و زنجیر [8] با خشکشدن (بیحرکتشدن) و بندآمدن آبِ روان متناسب است.
جولان در معنای سنگریزه [9] با آینه در تضاد است.
حیرت جولان: متناقضنماست؛ زیرا لازمهی حیرت، خشکی و بیحرکتی است که با جولان (تاخت و تاز) در تضاد است.
مواردی دیگر:
خشک: مقابل تر (سبز چمن)، بیحرکت، مبهوت، فلج، نابود، چروک و ترکخورده و تیره و پلاسیده (در این معنا با سبزچمن در معنای رخسار و چهره و چین و چروک خوردن آن، مرتبط میشود). خشکشدن کنایه از مردن. (در این معنا یعنی آینه از حیرت دیدار تو ترک برداشت و چروکید [10].
تصور آب از هر جسم صاف و براق و صیقلی، طبیعی است: « قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَكَشَفَتْ عَن سَاقَيْهَا». آن زن هم آبگینه و بلور را برکهی آبی تصور کرده بود...
از دید عرفانی هم بیت بیمفهومی نیست (مثلاً ظهور معشوق با صفت قهاریت. و یا با توجه به آب روشن = آب به دریا رسیده و واصلشده، باز میشود نکتهی عرفانی دیگری را بر بیت حمل کرد). سبزچمن: خط رخسار یا پشت لب، از نمادهای عرفانی است[11].
پینوشتها:
آب روشن که روان بود درین سبزچمن
خشک چون آینه از حیرت جولان تو شد
[1] ظاهراً صائب به این معنای جولان هم توجه داشته، لذا این دو را زیاد در کنار هم بهکار برده:
این گرد سبکسیر ز جولان که جسته است؟
[2] غبار آینه اهل حیرت است
محو رخ تو باغ جنان را چه میکند
و
غبار حیرت اگر دیده را نپوشاند
که تاب جلوهی آن شهسوار میآرد؟
[3] کدامین برقجولان گوشهی ابرو نمود اینجا
که آتش زیر پا دارند دلها همچو عود اینجا
ز زلف آه آخر روی جانان میشود پیدا
درین ابر سیه آن برقجولان میشود پیدا
ز حسن برق جولان آن قدر تمکین طمع دارم
که آن آیینه رو بشناسد از زنگار طوطی را
[4] اشکش چو آب آینه بر جای خشک ماند
چشمی که دید در رخ حیرت فزای تو
از صفات آینه یکی هم حیرانی است:
در محفلی که روی تو گردد عرقفشان
از خوابِ حیرت، آینه بیدار میشود
و
تشنه حسن بود دیده حیرت زدگان
سیر، آیینه ز دیدار نگردد هرگز
چشم مات و مبهوت (حیرتزده) را به آینه تشبیه میکند:
گر فتد آب روان را به گلستان تو راه
حیرت روی تو چون آینه سازد لالش
تمیز نیک و بد روزگار کار تونیست
چو چشم آینه در خوب و زشت حیران باش
بیدل:
حسن بتان اینقدر نیست فریب نظر
گر نه تویی جلوهگر آینه حیران کیست
و
آینه تا قیامت حیرانِ خاکلیسی است
خشکی نمیتوان برد از چشمهی سکندر
[5] چنان کز آب روشن سبزهی خوابیده برخیزد
نمود آیینهی رخسار او بیدار طوطی را
و
کرد خط سبز را زلف سیاهش جانشین
وقت رفتن زهر خود را عاقبت این مار ریخت
[6] مرا از صافی مشرب ز خود دانند هر قومی
که هر ظرفی به رنگ خود برآرد آب روشن را
[7] سبزشدن آب = زنگارگرفتن آینه. ضمناً «آب روشن» یادآور «می» (سرخی) است و ترکیب سرخ و سبز، تصویرِ زنگار آینه را تقویت میکند. حال اگر آب روشن را چهرهی سپید و پرطراوت و شاداب بگیریم باز سلسلهی معانی دیگری حکایت میشود.
همان ز سنگدلی در شکست ما کوشند
چو آب آینه هر چند صاف و همواریم
و
صحرای ساده ای است که در وی گیاه نیست
نسبت به روی نوخط دلدار آینه
همچنین، آب + روشنی، باز خودش عالمی است؛ همانطور که «روشن + روان» تداعی اساطیری دارد. روان: جاری با ایهام به روح و جان / جاری / رایج (روشن + روان: روشن روان را هم تداعی میکندکه بحثی اساطیری است:
چنان دید روشن روانم به خواب
که رخشنده شمعی برآمد ز آب
و
چنین آمد از داد اختر پدید
که این آب روشن بخواهد دوید
فردوسی
[8] جولان در معنای بند و زنجیری که در پای مجرمان اندازند. معلوم است که صائب به این معنای جولان هم متوجه بوده است:
برق را خاشاک در زنجیر نتواند کشید
دامن عمر سبک جولان کشیدن مشکل است
و
چون موجه ریگ روان در دشت جولان میزند
از شورش سودای من شیرازهی زنجیرها
[9] جولان به معنی سنگریزههایی که باد با خود ببرد هم آمده است. ظاهراً صائب به این معنی هم متوجه بوده است:
چون فلاخن سنگ باشد شهپر پرواز من
هست در وقت گرانیها سبک جولانیام.
[10] ظاهراً صائب به خشک، در معنای بیماری یا عوارض پوستی هم بیتوجه نبوده است:
گردید خشک همچو صدف پوست بر تنم...
و
به ساغرهای پی در پی مرا دریاب ای ساقی
که بر تن پوست خشک از زهد خشکم همچو مینا شد
[11] بر خلاف رایج، این خط اختصاصی به معشوق مذکر ندارد.
برچسب:
نویسنده: مهسا زارعیان