آمد که دست بستهی ما را رها کند
فکری به حال گمشدگیهای ما کند
آمد میان اینهمه خورشید کاغذی
شبهای بیستارهی ما را دوا کند
تنها نه خارِ کوچهی دیوارهای کور
آمد برای پنجرهها هم دعا کند
آمد درخت یخزدهی تاربسته را
با ذکر نور آب دهد مصطفی کند
از راه دور ـ از حرم عاشقانگی
آمد که نذر سادهی ما را ادا کند...
29/10/1393
برچسب: وقت آن آمد که دستی,وقت آن آمد که دستی برزنم,
نویسنده: مهسا زارعیان