آن یکی دائم ز بیخویشیّ خویش
ناله میکردی ز درویشیّ خویش
گفتش ابرهیم ادهم ای پسر
فقر را ارزان خریدستی مگر
مرد گفتش کاین سخن ناید به کار
کس خَرَد درویشی؟! آخر شرمدار!
گفت من باری بهجان بگزیدهام
پس به ملک عالمش بخریدهام
میخرم یک دم به صد عالم هنوز
زانکه به میارزدم هر دم هنوز
چون بِهاَرزُم/که ارزان یافتم من این متاع
پادشاهی را بهکُل کردم وَداع
لاجرم من قدر میدانم، تو نه
شکر آن برخویش میخوانم، تو نه
اهل همت جان و دل درباختند
سالها با سوختن در ساختند
مرغ همّتشان به حضرت شد قرین
هم ز دنیا در گذشت و هم ز دین
گر تو مرد این چنین همت نهئی
دور شو کَاهلِ ولینعمت نهئی
نکتهی مهم و مغفولی را مجملاً دارد میگوید که بعدها روشنتر خواهد گفت: عطار (لابد به تبع عقاید صوفیه) معتقد است که بیادبی و گستاخی نسبت به خداوند، از اهلاش [مشایخ] پذیرفته است[1]:
گفت هر کس را که اهلیت بود
محرم راز الوهیت بود
گر کند گستاخییی او را رواست
زانکه دایم رازدار پادشاست...
مرد اشتروان که باشد بر کنار
کی تواند بود شه را رازدار
گر کند گستاخییی چون اهل راز
ماند از ایمان و وز جان نیز باز
براساس همین اعتقاد است که ابراهیم به آن درویش نقنقو میگوید: گمشو که مال این حرفها نیستی؛ این گستاخیها به تو نمیرسد!
امروز هم در مقام تحذیر و دورباش میگوییم: اهلیت نداری؛ برو که اهل این حرفها نیستی...
چند بیت دیگر، همچنان روشنگر که در همین باره آمده است:
دیگری پرسید ازو کای پیشوا
هست گستاخی در آن حضرت روا
آنکه گستاخی نماید بس عظیم
بعد از آن از پی در آید هیچ بیم
چون بود گستاخی آنجا بازگوی
درّ معنی برفشان و راز گوی
گفت هر کس را که اهلیت بود
محرم سرّ الوهیت بود
گر کند گستاخییی او را رواست
زانک دایم رازدار پادشاست
لیک مردی رازدان و رازدار
کی کند گستاخییی گستاخوار
چون ز چپ باشد ادب حرمت ز راست
یک نفس گستاخییی از وی رواست
مرد اشتروان که باشد بر کنار
کی تواند بود شه را رازدار
گر کند گستاخییی چون اهل راز
ماند از ایمان و وز جان نیز باز
کی تواند داشت رندی در سپاه
زَهرهٔ گستاخییی در پیش شاه
گر به راه آید وشاق اعجمی
هست گستاخیّ او از خرمی
او چو دیوانه بود از شور عشق
میرود بر روی آب از زور عشق
ور بود سوزندهی سودای عشق
دستبرسرمانده از غوغای عشق
جمله رَب داند؛ نه رَب داند نه رُب
میکند گستاخییی از فرط حب
خوش بود گستاخی او، خوش بود
زانک آن دیوانه چون آتش بود
در ره آتش سلامت کی بود
مرد مجنون را ملامت کی بود
چون ترا دیوانگی آید پدید
هرچ تو گویی ز تو بتوان شنید
[1] رک: گزیدهی منطق الطیر؛ سیروس شمیسا، قطره، 1373، ص 108.
برچسب:
نویسنده: مهسا زارعیان