از همینجا سینه مبهم میزند
خیمه حالا در محرم میزند
خوب میدانسته لابد غنچهیی
گردناش پیداست... محکم میزند
تا مبادا کار راحت بگذرد
سنگ و چوب آورده با هم میزند
دیده جای سالمی در کار نیست
با زباناش نیش ارقم میزند
نیزه را برده دقیقاً جای زخم...
خون قلبست این که نمنم میزند
تا رسیده... غارتیها رفتهاند
بیشرف انگشت را هم میزند
اسب و نعل تازه میخواهد چرا؟!
زخم را شاید که مرهم میزند
□□□
نی حریف لب شد آخِر... منتهی
آتشی دارد به آدم میزند
گوشهی ویرانه با سرپوش باد
بر سر و رگ، دست کمکم میزند
بعدِ یک عالَم سیاهی لشگری
عقل هم از عاشقی, دم میزند!
12/6/1398
سوم محرم الحرام 1441
برچسب:
نویسنده: مهسا زارعیان