خرید بک لینک

بنگر این شوخی (1)

در این که حافظ خلق الله را (یا دستکم بعضی از خلق الله را) در اشعارش به اصطلاح بهبازی گرفته است که شکی نباید داشت:

حافظام در مجلسی دُردیکشام در محفلی

بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت میکنم!

آری شوخی (گستاخی) حافظ همین صنعتکردن (فنزدن) با/به خلق الله است: هم حافظ قرآن است هم قوّال مدام مخمور و هم حافظ صدهزار حدیث نبوی! گستاخی از این بالاتر؟! (حالا بماند بازیهای دیگرش که به وقتاش شاید عرض کردیم ان شاءالله تعالی).

باری کمتر حافظخوان و حافظدانی است که با این «صنایع» حافظ بیگانه باشد؛ منتهی بحث در نوع این فنزدن است: عارف وارسته و آزادهیی که خود را بادهنوشی دائم الخمر و درباری و ... جا میزند (ملامت / تقیّه) یا شراببارهیی قهار و مزدبگیرِ شاه و وزیر که عارفبازیاش گرفته است (مضحکه)؟!

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم

ای بیخبر ز لذت شُرب مدام ما

هرگز نمیرد آنکه دلاش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریدهی عالم دوام ما

چندان بوَد کرشمه و ناز سهی قدان

کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری

زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

گو: نام ما ز یاد به عمدا چه میبری؟!

خود آید آنکه یاد نیاری ز نام ما!

مستی به چشم شاهدِ دلبندِ ما خوش است

زان رو سپردهاند به مستی زمام ما

ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست

نان حلال شیخ ز آب حرام ما

حافظ ز دیده دانهی اشکی همیفشان

باشد که مرغِ وصل کند قصدِ دام ما

دریای اخضرِ فلک و کشتیِ هلال

هستند غرقِ نعمتِ حاجی قوام ما!

نه از عرفانیات (مثلاً عکس رخ یار = صورت مرآتیه) خالی است نه از غلوّ در مدحیات! نه از تیکهپرانیهای حافظانه به شیوخ و علما صرف نظر کرده است و نه از پرداختن به عشقیات گذشته است و نه حتی دلاش آمده «وقوع»گویی نکند:

مستی به چشم شاهدِ دلبندِ ما خوش است

زان رو سپردهاند به مستی زمام ما

حتی رگههایی از «شعر انتظار» را هم میتوان به آن چسباند:

چندان بوَد کرشمه و ناز سهی قدان

کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

او میآید و بساط این «عزیزانِ بیجهت» را جمع میکند!

و دو بیت آخرش که به نظر بنده زیباترین «حسن طلب» در تمام ادبیات فارسی است! واقعاً از این زیباتر میشود از کسی درخواست جیره و مواجب کرد:

حافظ ز دیده دانهی اشکی همیفشان

باشد که مرغِ وصل کند قصدِ دام ما

دریای اخضرِ فلک و کشتیِ هلال

هستند غرقِ نعمتِ حاجی قوام ما!

به تناسب دانهی (قطره) اشک با دریای بخشش حاجی قوام بنگرید و به یکیشدن و پیوستن این قطره به دریای کرم و جود حاجی قوام = وصل! و دریغا که همه غریقِ نعمتِ دریای حاجی قوام شدهاند جز شاعر رند ما که گویی از قلم افتاده است!

عرفان ناب است این غزل؟! شرک و کفر محض است؟! یا فقط ذوق و ادب شاعری صنعتکاره است برای وظیفهطلبی؟! یا همه با هم؟! یا اصلاً «ورایِ طورِ شاعری، او را طوری است»؟!

برچسب: نویسنده: مهسا زارعیان تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 9:15

صفحه بندی